دو روز سخت ولی عالی...
نفسم از روزی بگم که تصمیم گرفتیم بریم باغ پدر جون خوش گذرونی با دختر خاله ها و پسر خاله
های بابایی و چند نفر دیگه این جوری شد که 10 فروردین روز بعد عروسی همه راه افتادن رفتن
باغ ما یه خورده کار داشتیم یه ساعت بعد از بقیه راه افتادیم البته دوست نداشتم از اتفاق بد بگم برات ولی
زندگی همینه دیگه خلاصه وقتی رسیدیم مسیر باغ دیدیم چند تایی ماشین وایسادن تو یه لحضه هم
همچین برفی شروع به باریدن کرد
که همه جا راه بسته شد من که ماشین هارو دیدم گفتم اینا یکی از
ماهاست بابایی گفت نه ولی وقتی جلوتر رفتیم دیدیم دختر خاله بابا اینان که تو از سه طرف هم
ماشینشو
زدن ولی خدارو شکر خودشون چیزیشون نشده بود فقط ماهان جون کمی پیشونیش زخم شده بود بعد
کلی ناراحتی رسیدیم باغ شام خوردیم و چون تو ذوقمون خورده بود زود خوابیدیم صبح ساعت 6 بود که خاله
زهره منو بیدار کرد که به بابایی بگم نفت بخاری تموم شده وقتی بیدار شدیم بیرون رو نگاه کردیم دیدیم
جرء برف هیچی مشخص نیست همه بیدار شدیم نشستیم ...

چهار تا ماشین پشت هم وایسادن که موندن زیر برف رفتیم اندازه گرفتیم 70سانت برف رو زمین بود ...
چون امیدوار بودیم که میریم از داخل شهر که 10 دیقه فاصله داریم وسایل مورد نیازمون هست میخریم
کم مواد غذایی ورداشته بودیم راه هم که بسته شد موندیم و به هیچ جا نمیدونستیم بریم به یکی
از آشنا ها زنگ زدیم که برامون نون و ... بخره بیاره چون ماشینش شاسی بلند بود راحت تر میتونست
بیاد که دستش درد نکنه زود آورد حالا مواد غذایی تامین شد تمام لوله ها یخ زد موندیم بی آب که قربون
بابایی بشم زود دست به کار شد و لوله هارو باز کرد یه خورده که آفتاب زد همه بهمون زنگ میزدن که
بابا پاشین یه جوری بیاین ولی ماهم خوش میگذروندیم کلی برف بازی کردیم
عکس گرفتیم گفتیم
خندیدیم خیلی خوش گذشت تا حالا اینقدر از برف بازی لذت نبرده بودم...




اینجا میخواستم ببرمت خونه به خاطر برف بازی گریه میکردی 


از راست ماهان جون نفس خودم یزدان جون



دو روز سخت ولی عالی...
